پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فروافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم كه زندگی كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در اين جهان ظلمانی
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنيای پر از كينه
نزد كسانی كه نيازمند مناند
كسانی كه ستايش انگيزند
تا دريابم، شگفتی كنم
بازشناسم، كهام؟
كه میتوانم باشم؟
كه میخواهم باشم؟
تا روزها بیثمر نماند
ساعتها جان يابد
لحظهها گرانبار شود
هنگامی كه میخندم
هنگامی كه میگريم
هنگامی كه لب فرو میبندم.
***
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
كه راهی است ناشناخته،
پُرخار ، ناهموار
راهی كه باری در آن گام میگذارم
كه قدم نهادهام و سر بازگشت ندارم
***
بیآنكه ديده باشم شكوفايی گلها را
بیآنكه شنيده باشم خروش رودها را
بیآنكه به شگفت درآيم از زيبايی حيات
اكنون میتوانم به راه افتم
اكنون میتوانم بگويم كه زندگی كردهام
نویسنده ناشناس